باران
برای انجام پروژه های معماری و صنعتی با نرم افزار catia با نازلترین قیمت با ما تماس بگیرید 09390483515
پاپیروس
طراحی کارت ویزیت طراحی وب - تایپ – ترجمه مقالات و پایان نامه دانشجویی همراه: 09357221978 Email:papiroos.sepahsalar@gmail.com
دانه
کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک
بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما
نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی
زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ? من هستم ، من این
جا هستم. تماشایم کنید. اما هیچ کس جز
پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او
نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد. دانه خسته بود از
این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: ?
نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می
آفریدی.? خدا گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف
که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که
می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.?
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر
خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس
نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
پاییز شبیه
برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از
یادم خداحافظ ، و
این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به
زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می باردچگونه
بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه
می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ
، تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ
، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !! شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس ترا از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویائی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرارفتی؟ نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم! و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریائی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد. وبعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد ومن با اینکه میدانم تو هرگز نام من را با عبور خود نخواهی بردهنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد ! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شدوبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم! و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید! کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان میگذرد... آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد
" مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید،
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود...
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم ...!

بنده ای شبی در خواب دید مشغول قدم زدن با خدا در ساحل زندگیست.
صحنه های زندگی در آسمان بسرعت از مقابل چشمانش می گذشت.
در هر صحنه دو ردپا در ساحل می دید: یکی ردپای خودش، دیگری ردپای خدا.
متوجه شد بارها در طول مسیر زندگی فقط یک رد پا وجود داشت؛ درست در سخت ترین و غمگین ترین لحظات زندگی. ناراحت شد و با آزردگی به خدا گفت: تو گفتی اگر من تو را تبعیت کنم، در همه مسیر کنار من خواهی بود. ولی اکنون می بینم در دشوارترین لحظات زندگی فقط یک ردپا وجود دارد.
چرا درست زمانی که یشترین نیاز را به تو داشتم مرا تنها رها کردی؟
Across the sky flashed scenes from his life. For each scene, he noticed two sets of footprints in the sand: one belonging to him, and the other to the LORD.
When the last scene of his life flashed before him he looked back, at the footprints in the sand. He noticed that many times along the path of his life there was only one set of footprints. He also noticed that it happened at the very lowest and saddest times of his life. This really bothered him and he questioned the LORD about it: "LORD, you said that once I decided to follow you, you'd walk with me all the way. But I have noticed that during the most troublesome times in my life there is only one set of footprints. I don't understand why when I needed you most you would leave me.The LORD replied: "My son, My precious child, I love you and I would never leave you, During your times of trial and suffering, when you see only one set of footprints, it was then that I carried you
استاد به
انتهای کلاس رفت وبه آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد: نه
استاد وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت
نگاهی به او کرد وگفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید.
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای
گفت یا باد است یا خواب است یا افسانه ای
گفتمش آنان که میبینی بر او دل بسته اند
گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه ای

| Design By : Pars Skin |


